تبلیغات
یك فنجان حرف دل - داستانك...
تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : همسایه كویر

جنگ ویتنام به پایان رسیده بود و سربازان امریکایی راهی خانه هایشان بودند.پدر و مادر جورج هم منتظر امدن پسرشان.یک روز جورج به خانه اش زنگ زد و گفت:فردا به خانه میایم ...ولی میخواهم اجازه بگیرم و یکی از دوستانم را که در جنگ زخمی شده با خودم بیاورم.مادر گفت اشکالی نداره پسرم ولی میتونی بگی مجروحیتش چیه؟جورج پاسخ داد:بله مادر...دوستم دو پایش را از دست داده و چشمانش هم نابینا شده.پدر در جواب پسرش گفت:نه پسرم نگهداری از چنین فردی خیلی مشکله.جورج لبخنی زد و گفت:باشه پدر...فردا می آم خونه...پدر و مادر جورج فردا جشن مفصلی تدارک دیدندو...اما پسرشان نیامد.فرداو هفته ی بعدو...نیز از جورج خبر نشد تا بالاخره پس از دو ماه پزشکی قانونی به انها زنگ زد و گفت:"جسد پسر انها در سرد خانه است برای تحویل گرفتنش بیایید."پدر و مادر گریه کنان رفتند و جسد پسرشان را که خود کشی کرده بود تحویل گرفتند.جسدی که از هر دو چشم نابینا و پاهایش را از دست داده بود.

 




طبقه بندی: یك فنجان تأمل،
برچسب ها: داستان عبرت آموز،

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات